در یک روز عجیب
مثل هر روز دگر
خسته و کوفته از کار
شدم منزل خویش
منزلم بی غوغا
همسر و فرزندان
چند روزی است مسافر هستند
توی یک شهر غریب
فرصتی عالی بود
بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او........
پس به فریاد بلند
حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستی این عالم و آن بالاها......!
من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟
که شما حوصلتان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟
و شما ساخته اید این عالم
با همه وسعت و ابعاد خودش
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:24  توسط پریدخت حائری
|
عشق مهرباني كه به سوي روحم پر مي كشي
چنانچه به هم مي پيوستيم
چون گرانبهاترين سنگي كه اقيانوس به من هديه كرده باشد، مي شويم...
روزي دوست زيباي خو د را
در جاده يي ملاقات كردم.
فيروزه يي از روشن ترين آبي ها
كه انسان بر مي دارد،
و بر فراز بالاترين شاخه مي اندازد...
ميوه يي زيبا كه دست كسي به آن نمي رسد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:8  توسط پریدخت حائری
|
پسرم براي داشتن صومعه يي ، به كالبدت اكتفا كن و راضي باش.
زيرا محتواي اصلي آن همانا كاخ الوهيت است.
براي داشتن استادي، به ذهنت اكتفا كن و راضي باش.
زيرا دانش حق ، آغاز قداست است.
براي داشتن كتابي، به چيزهاي بيرون از وجودت اكتفا كن و راضي باش
زيرا تعداد آنها نماد مسير رهايي است.
براي تغذيه ات، به منتهاي ستايش اكتفا كن و راضي باش
زيرا بي حركتي ، تصوير كامل الوهيت است.
براي پوشاك ، به حرارت درونت اكتفا كن و راضي باش
زيرا الهه مسافر پوشاكي از سعادت برتن دارد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:43  توسط پریدخت حائری
|
از ترس مرگ خانه يي بنا كرده ام ...
اين خانه همان سراي خودپسندي حق است.
اكنون ترسي از مرگ ندارم.
از ترس سرما ، پوشاكي خريده ام ...
اين پوشاك همان پوشاك حرارت درون است.
اكنون ترسي از سرما ندارم ...
از ترس بدبختي و فقر ، به جستجوي ثروت رفتم.
و اكنون ثروتم، افتخار آميز و عظيم است.
اكنون ترسي از فقر ندارم...
از ترس گرسنگي ، به جستجوي غذا پرداختم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 15:37  توسط پریدخت حائری
|
راستي را...
...
نيك آگاهيم
كه نفرت داشتن
از فرو مايگي حتي
رخساره ما را زشت ميكند.
نيك آگاهيم
كه خشم گرفتن
بر بيداد گري حتي
صداي ما را خشن مي كند.
دريغا !
ما كه زمين را آماده مهرباني مي خواستيم كرد
خود
مهربان شدن
نتوانستيم!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 14:20  توسط پریدخت حائری
|
حکایات شیرین شیخ اجل :حکایت اول:
درویشی را ضرورتی پیش آمد .کسی گفت:فلان نعمتی دارد بی قیاس.اگر به سر حاجت تو
واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد.گفت:من او را ندانم.گفت:منت رهبری کنم.دستش
گرفت تا به منزل آن شخص درآورد.یکی را دید لب فروهشته وتند نشسته برگشت وسخن نگفت.
کسی گفتش چه کردی؟ گفت: عطای او را به لقایش بخشیدم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:55  توسط پریدخت حائری
|
خرابتر كرد جراحت جدايي چو خيال آب روشن كه به تشنگان نمايي
تو چه ارمغان آري كه به دوستان فرستي چه از اين به ارمغان كه تو خويشتن بيايي
بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي
دل خويش را بگفتم چو دوست ميگرفتم نه عجب كه خوبرويان بكنند بيوفايي
تو جفاي خود بكردي و نه من نميتوانم كه جفا كنم، وليكن نه تو لايق جفايي
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:31  توسط پریدخت حائری
|
در ظاهر شبنم اما در دل...
انسان آن قدرها كه به نظر مي آيد،
كوچك و حقير نيست.
او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد؛
او همه ي هستي را در خويش پيچيده است.
آري، او در ظاهر شبنمي بيش نيست،
اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است.
علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است؛ ظاهر شبنم.
آنهايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرو رفته اند،
با شگفتي دريافته اند كه
هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند،
او را بي كرانه تر مي يابند.
هنگامي كه به هسته ي مركزي وجود آدمي مي رسي،
در مي يابي كه او با هستي يگانه است.
او همه ي جها ن است.
اين است تجربه ي ذات الوهي در انسان
به درون خويش سفر كن.
به ژرفاي خود برو.
خدا در توست.
كشفش كن.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:49  توسط پریدخت حائری
|
بيا...بيا...بيا براي هميشه. اگر از او بخواهم، آيا براي هميشه پيشم خواهد ماند؟
برو...برو...برو براي هميشه. اگر از او بخواهم، آيا براي هميشه ترکم خواهد کرد؟
هر روز و هر روز منتظرم. حتي اگر تا ابد هم منتظر بمانم، بازهم نمي توانيم باهم باشيم.
نه...نه نمي تواند اينگونه باشد.
اگر نمي تواني بيايي، مرا با خود به آنجا ببر.
مه...مه و صداي کودکي که مي گريد.
مي خواهم به خانه بروم نزد پدر و مادري که عاشقشان هستم.
مه...مه و آسمان سياه،
ستاره ها مي درخشند اما جايي براي قلب پر آشوب من نيست.
آه...چه کسي مي تواند مرا به خانه ببرد، خانه اي چنان دور؟
نترس...نترس عزيزم.
يک دسته گل، يک دانه شن تا پايان زمين.
نترس...نترس هرچه زودتر بزرگ شو. منتظر آفتاب باش تا اميد بياورد.
وقتي مه از آسمان پاک شود، کودک خواهد خنديد.
آواز بخوان و با اين پدر و مادر حرف بزن.
وقتي مه پاک شود، آسمان روشن خواهد شد.
به آفتاب نگاه کن و اميدوار باش.
آه... چه کسي مي تواند مرا به خانه ببرد، خانه اي چنان دور؟
آه... چه کسي مي تواند مرا به خانه ببرد، خانه اي چنان دور؟
منبع خبر: DaneshjoSoftware
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 15:1  توسط پریدخت حائری
|
بدان كه زندگي هدف خاصي را نميجويد.
معناي زندگي در خود زندگي نهفته است،
وسيلهاي براي رسيدن به مقصودي نيست.
زندگي خود هدف است.
پرنده در پرواز
گل سرخ در باد
بر آمدن خورشيد در پگاه،
سوسوي ستارگان در شب،
عشق مردي نسبت به زني،
بازي كودكي در برزن...
نه هيچ يك هدفي را دنبال نميكنند.
گذران زندگي خود با لذت همراه است،
و شور ميآفريند.
انرژي لبريز ميگردد،
به رقص در ميآيد بيهيچ مقصودي.
نه! زندگي اجرا نيست، معامله نيست.
زندگي عشق است،
شعر است و موسيقي
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:48  توسط پریدخت حائری
|
کي با فنای تن ز تو کس دور ميشود؟ شمع از گُداختن همهگي نور ميشود
حفيظ اصفهاني
تِکتِک ِ ناگزير را برمشمار که مهرههای شمرده
نيمشمرده به جام ميريزد
به سکوت ِ رامشگری گوشدار که واقعهيي چنان پُرملاط را حکايت
ميکند به صيغهی ماضي
که قائمههای حقيقتي سرشار بود
گرچه چندين پُرخار.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:34  توسط پریدخت حائری
|
ما نيز روزگاری
لحظهيي سالي قرني هزارهيي ازاينپيشتَرَک
هم در اينجای ايستاده بوديم،
بر اين سيّاره بر اين خاک
در مجالي تنگ ــ همازايندست
در حرير ِ ظلمات، در کتان ِ آفتاب
در ايوان ِ گستردهی مهتاب
در تارهای باران
در شادَرْوان ِ بوران
در حجلهی شادی
در حصار ِ اندوه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:11  توسط پریدخت حائری
|
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک ميگستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستاناش
از عشق
خداست
و پيش ِ عصياناش
بالای جهنم
پست است.
آنکو به يکي «آری» ميميرد
نه به زخم ِ صد خنجر،
و مرگاش در نميرسد
مگر آن که از تب ِ وهن
دق کند.
قلعهيي عظيم
که طلسم ِ دروازهاش
کلام ِ کوچک ِ دوستيست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:17  توسط پریدخت حائری
|
اين مثنوي حديث پريشاني من است بشنو که سوگنامه ويراني من است/امشب نه اينکه شام غريبان گرفته ام بلکه بيمن آمدنت جان گرفته ام /گفتي غزل بگو غزلم شور وحال مرد .بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد /گفتم مرو که تيره شود زندگانيم .با رفتنت به خاک سيه مي نشانيم.../گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد بر چشم باد فرصت ديدن نمي دهد ./وقتي نقاب محور يکرنگ بودن است .. معيار مهرورزي مان سنگ بودن است ../ديگر چه جاي دلخوشي وعشق بازي است . اصلا کدام احمق از آن عشق راضي است ./اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است ..من بودني که عاقبتش نيست بودن است .حالا به هرفهاي غريبت رسيده ام .فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام . حق با تو بود از غم غربت شکسته ام .بگذار صادقانه بگويم که خسته ام ./بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق .اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق ./من را به ابتظال نبودن کشانده اند .روح مرا به مسند پوچي نشانده اند ./
تا اين برادران ريا کار زنده اند .اين گرگ صيرتان جفا کار زنده اند./يعقوب درد ميکشدو کور مي شود ./يوسف هميشه وصله ناجور ميشود./اينجا نقاب شير به کفتار ميزنند .منصور را هر آيينه بر دار ميزنند ./اينجا کسي براي کسي کس نمي شود.حتي عقاب درخور کرکس نمي شود ./جايي که سهم مرگ بجز تازيانه نيست . حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست ./ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است .ما ميرويم هر که بماند مخير است ./ما ميرويم گرچه ز الطاف روزگار بر جاي جاي پيکرمان ضخم خنجر است ..../از سادگيست گر به کسي تکيه کرده ايم .. اينجا که گرگ با سگ گله برادرست ./ما ميرويم ماندن با درد فاجعه است ./در عرف ما نشستن يک مرد فاجعه است .
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 15:36  توسط پریدخت حائری
|
نخستـين گـام در ميدان عرفان «طلب» باشد، طلب اي طالب آن
بـه منـزلـگاه دوم عــشق بـايـد كه تا يابي نشان از مهر جانان
به منزلگاه سوم«معرفت» هست كه با آن پيبري بر راز پنهان
به منزلگاه چهارم بينيازي است كه « استغنا »ي جانيابي به راه دوران
به منزلگاه پنجم نور «توحـيد» بتابد بر دلت از عالم جان
به منزلگاه ششم « حيرت» آيد نصيب دل كه گردد عقل حيران
بهحيرتچونفتاديزينرهيشوق «فنا» گردي و گردي عين جانان
«رفيعا» پير عرفان در حقيقت به جانان راه بنمايد بدينسان
بود اين هفت وادي پيش پايت اگر خواهي كه رهيابي به پايان
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 1:54  توسط پریدخت حائری
|
عشقها اي خاطرات اي آرزوها ي جواني....! اشکها فريادها اي نغمه هاي زندگاني !..سوزها افسانه ها اي ناله هاي آسماني ///دستتان را ميفشارم با دو دست استوخواني ...آخر امشب رهسپارم سوي خواب جاوداني....هرچه کردم يا نکردم هر چه بودم در گذشته ...گرچه پود از تار دل ..تار دل از پودم گذشته .../ عذر ميخواهم کنون وبا تني در هم شکسته .....ميخزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم ...آرزو دارم که زير پاي دلدارم بميرم
بين هزاران ديروز ومليونها فردا فقط يه دونه امروز هست پس از دستش نديم وبه عزيزترينامون بگيم که چقدر دوستشون داريم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:12  توسط پریدخت حائری
|
وقتي به دنيا امدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم باز هم سياه بودم وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم
سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود.
تو اي دوست سفيد من وقتي به دنيا امدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز
ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:21  توسط پریدخت حائری
|
سرمايي مي آمد كه از آن بي نصيب نمانديم
درست در بد ترين وقت سال
در سفري و چنين سفري دراز:
جاده ها پر ورطه و هوا گزنده بود
وسط چله زمستان.
و شتران آزرده ، با پاهاي زخمين ، سركش
در برف و آب زانو مي زدند.
روزگاراني را پشت سر گذاشته بوديم كه بدان افسوس ميخورديم
كاخهاي تابستاني بر دامنه ها ، ايوانها
و كنيزكان ابريشمين قبا كه شربت مي آوردند.
سپس شتربانان لعن و طعن مي كردند و گلايه آغازيدند.
مي گريختند و شراب و زنان خود را مي طلبيدند
آتش شبانه در حال خاموشي بود و سر پناهي نداشتيم
شهر هادژ آيين و ولايات دشمنانه بودند
دهستان ها پلشت و مخارج گزاف بود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 3:36  توسط پریدخت حائری
|