در یک روز عجیب
مثل هر روز دگر
خسته و کوفته از کار
شدم منزل خویش
منزلم بی غوغا
همسر و فرزندان
چند روزی است مسافر هستند
توی یک شهر غریب
فرصتی عالی بود
بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او........
پس به فریاد بلند
حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستی این عالم و آن بالاها......!
من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟
که شما حوصلتان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟
و شما ساخته اید این عالم
با همه وسعت و ابعاد خودش
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:24  توسط پریدخت حائری
|
حدودای 1700 سال پیش در روم حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینم ازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسی هم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نام ولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده ! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار میشه و دستور میده که ولنتاین روبندازن زندان.
والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشه. اینجاس که میگن خر بیار و باقالی بارکن! خلاصه نامه نگاری و sms بازی و اینا شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته “از طرف ولنتاین تو”. این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن “From your
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:17  توسط پریدخت حائری
|
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:37  توسط پریدخت حائری
|